آذر 92 - حــضــرتــ تــنــهــایــ بــهــ هــمــ ریــخــتــهــ....
سفارش تبلیغ
صبا
درباره وب

خوش نامی قدم اول است از خوش نامی به بدنامی رسیدن قدم بعدی قدم آخر گم نامی است...
لینک دوستان
جستجوی وب
برچسب‌ها وب

سلام....

بی مقدمه میخوام برم سر اصل مطلب...

تا حالا خونه یا زمین یا مغازه خریدید؟؟؟؟

اون اولِ اول چیکار کردید؟؟؟منظورم اینه برای بستن قرار داد و ساکن شدن تو اون خونه قبل از اینکه سندش به نام شما بشه چیکار کردید؟؟؟یه چیزی هست به نام قولنامه... که تمام قول و قرار ها رو توی اون مینویسن که یه وقت خدای نکرده کسی جا نزنه ! که اگه بزنه بدجوری به ضررش تموم میشه...خونه که به دستش نمیرسه هیچ...یه مبلغی رو هم باید پرداخت کنه بخاطر خطایی که کرده.

راستی داشتم به اسمش فکر میکردم...""قولنامه""

بعد یادم افتاد که این مثال کوچک شده ی مثال همین دنیایی هست که ما توش هستیم و داریم زندگی میکنیم.

ما توی این دنیا مستاجریم و به قول جناب حافظ:"پنج روزی که درین مرحله مهلت داری         خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست"

و اون خونه ای که قراره برای همیشه سندش به نام ما خورده بشه اون دنیاست.حالا بهشت جهنم یا برزخ دیگه این به خودمون بستگی داره.

به اینکه به اون قولنامه عمل بکنیم یا نه....!به اینکه اعتماد خدا رو جلب بکنیم یا نکنیم !

توی این مثال شیطان هم میشه صاحب بنگاه بغلی که باهر شیوه و راهی میخواد جلب مشتری کنه....چون به فکر منافع خودشه...چون یه قسمی خورده و نمیدونه چطوری عملیش کنه...

امروز پرنیا یه پیشنهادی داره به همه اونایی که دوسشون داره...

بیاید از امروز یه کاغذ بذاریم جلومون و لیست باید ها و نباید ها رو بنویسیم و بعد هم زیرش رو امضا کنیم بعد از این روز هرروز بهش سربزنیم و مواظب باشیم که یه وقت ازش غافل نشیم.

آخه اگه خلاف اون عمل کنیم ضرر میکنیم که دیگه هیچکس نمیتونه به دادمون برسه...

آخرشم امضای خوشگلتون رو بزنید و یادتون باشه در برابر هر امضایی که می کنید مسئولید...

من دیگه حرفامو زدم و منتظرم ببینم شما چیکار میکنید....

یاعلی...

امضا:پرنیا




تاریخ : سه شنبه 92/9/26 | 8:54 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

دیگه دلم نه پول میخواد

نه آغوش

نه مهمونی

نه حتی آینده

دلم بچگیمو میخواد...

پاهای شنی

دستای کاکائویی

دلم میخوادوقتی بلال میخورم کل صورتم زغالی شه

100 بار یه سرسره ی 1 متری رو برم

بازم خسته نشم...

چایی رو با 10 تا قند بخورم

بستنی و پفک و لواشک رو باهم بخورم

سرچیزای مسخره اینقد بخندم بیوفتم کف اتاق

دلم میخواد مثل بچگیا بوی سیگار حالمو بد کنه

آدامس بچسبونم زیر میز کلاسا

عیدیامو بریزم تو اون قلک

دلم میخواد بازم رو دیوار نقاشی بکشم

مرچه ها رو بکشم...

دلم میخواد وقتی گریه میکنم

مادرم اشکمو پاک کنه نه پیرهن تنم....

دلم میخواد شبا تو خواب غلت بزنم

جای اینکه حرف بزنم!

1000 تومن تو جیبم باشه اما دلم خوش باشه

از شاخه درختا بالا برم

غروبای بعضی روزا فقط منتظر "آنشرلی" باشم

ولم کنی تا صبح تو شهر بازی بمونم

مادرم که نماز میخونه برم جلوش اینقد ادا در بیارم تا بخنده

نمازشو بشکنه و بعدش فرار کنم

بزرگترین اشتباهم این بود که آرزو کردم بزرگ شم

دنیای بزرگا خیلی سرد و تنهاست...




تاریخ : جمعه 92/9/22 | 9:34 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

چته ؟

عشقت؟؟؟

بهت خیانت کرده؟؟؟

جمع کن بابا...

لباستو بپوش...

سوار ماشین شو...

برو پایین شهر یه چرخی تو شهر بزن...

ببین بچه ها چه جوری واسه یه لقمه غذا

دارن گریه میکنن...

ببین پدریو که واسه یه لقمه نون سرش تو سطل آشغالشه

که پلاستیک پیدا کنه...

بیا"بیمارستان" ببین چند تا خانواده منتظرن تا خبر زنده بودن مریضاشونو بشنون

آره...

گرسنگی نکشیدی قشنگ...

زندگی یعنی این

نه چیزی که تو درگیرشی

قدر سلامتی و داشتن خانواده خوبت رو بدون

گور پدر هرچی آدم نامرد و بی مرامه...




تاریخ : جمعه 92/9/22 | 7:58 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

بچه که بودیم

وقتی مریض میشدیم وقتی دکتر میپرسید بگو کجات درد میکنه زل میزدیم به مامانمون!!!یادتونه؟! منتظر میشدیم تا اون بگه مریضیمون چیه و جواب دادن رو به اون می سپردیم.چون که می دونستیم مادرمون همون احساسی رو داره که ما داریم.حتی از خودمون بیشتر دردمون رو احساس میکنه حالا میخوام بگم اون روزها رو یادت میاد؟ خب! حالا تو جوون شدی و اون پیر شده...حواست بهش باشه... حالا وقتشه توام مثل بچگی هات اگه اون مریض شد حسش کنی! حالا اون به تو نیاز داره...حتی اگه حرفی نزنه مثل همیشه....حواست بهش باشه...!




تاریخ : جمعه 92/9/22 | 7:42 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

گذشت

اما بدان

تا آخرِ عمر درگیر من خواهی بود

تظاهر میکنی نیستی

مقایسه تو را از پا در خواهد آورد

من...

میدانم به کجای قلبت شلیک کردم...




تاریخ : جمعه 92/9/22 | 7:36 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

ببین دختر خانم...

تو هر چقدر هم تو زندگیت مغرور باشی

به یه نفر احتیاج داری

یکی که متوجه بشه دستت رو موقع آشپزی بریدی

و نگران نگات کنه

یکی که اجازه ی پوشیدن یه سری لباس ها رو

بهت نده

یکی که رفتن به یه سری جاهارو برات قدغن کنه

یه مرد!

ببین آقا پسر...

یه قانونی هست

که میگه:

تو هرچقدر قوی باشی

به یه نفر احتیاج داری

یکی که وقتی از خستگی با جوراب خوابت میبره

اونا رو از پات در بیاره

یکی که تو مهمونیا برات میوه پوست بگیره

یکی که بهانه ی از خواب بیدار شدنت باشه

یه زن!

پس خواهشا اینقدر به هم توهین نکنید

و به هم احترام بذارید

ما مکمل هم هستیم

ما باهم کامل میشیم

به قول شازده کوچولو:

"شاید روزی دلت اهلیِ یه نفر شد"




تاریخ : پنج شنبه 92/9/21 | 10:46 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

میگن واسه آرامش خودتم که شده

ببخش و فراموش کن

ولی وقتی از کسانی که توقع نداری میرنجی

هرچقدر هم که بخوای ببخشی

و فراموش کنی نمیشه

انگار داری خودتو گول میزنی

وقتی از یه دوست میرنجی

حتی اگه بگی بخشیدمش

یه چیزی ته دلت می مونه

کینه نیستا

یه جای زخمه

یه چیزی که نمیذاره اوضاع مثل قبل بشه

هرچقدر هم که تلاش کنی

خودتو بزنی به اون راه

و بگی نه بی فایده ست

یه چیزی این وسط از بین رفته

و جای خالیش همیشه درد میکنه

یه چیزی مثل...

"حرمت"




تاریخ : پنج شنبه 92/9/21 | 10:34 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

خدا جونم

سلام...

چقدر خوبه...

تونه گوشیت خاموشه

نه رو سایلنته

نه شارژ تموم کردی

نه بی حوصله ای

نه وقتی که بنده هات صدات میکنن

میگی مزاحمن

از دسترسم که خارج نیستی

اگه ما بدیم

تو که خدای خوبی هستی

اگه ما فراموشکاریم

تو بنده هاتو فراموش نمیکنی

خدا جونم

منِ پرنیا

از همینجا

میگم حالِ خیلیا بده

من بهت قول میدم

آدما

اونقدرام که تو میبینی بد نیستن

بدبختا

مریضا

یا حتی خوشبختایی که تو رو فراموش کردن

همگی

دوستت داریم

امضا:پرنیا




تاریخ : پنج شنبه 92/9/21 | 10:17 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر

دوستان سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

پرنیا خانم برگشت

....

ممنونم از اونایی که هنوز بویی از معرفت برده بودن و

نه من رو

نه این وبلاگ رو

تنها نذاشتن

ممنونم از اونایی که تو این مدت

باهام صحبت کردن که پست تولیدی بذارم

اومدم که بگم

من میخوام

فعالیتمو تغییر بدم

میخوام بزنم تو خط تولید

شاید اولش خوب نشه

شاید تا آخرشم خوب نشه

اما مهم اینه که مال خودمه

نه کپیه

نه دزدی

خیلی خوشحالم که اومدم

خیلی خوشحال تر از اون که میخوام تولیدی بذارم

و البته چشم امیدم به

بزرگترای پارسی

که کمکم کنن و خوب پیش برم...

قربون همه مهربونا

باصفاها

پارسی بلاگیا......

تنهام نذارید

دوستتون دارم




تاریخ : پنج شنبه 92/9/21 | 9:19 عصر | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر


  • paper | خوشنویسان | الگوریتم