مرداد 92 - حــضــرتــ تــنــهــایــ بــهــ هــمــ ریــخــتــهــ....
سفارش تبلیغ
صبا
درباره وب

خوش نامی قدم اول است از خوش نامی به بدنامی رسیدن قدم بعدی قدم آخر گم نامی است...
لینک دوستان
جستجوی وب
برچسب‌ها وب

سلام.....داستان شیرین رو تا اونجا گفتم که خسرو پرویز وارد سرزمین شیرین اینا میشه...حالا ادامه داستان

او که از خشم پدر گریخته بود باتنی چند از یارانش بر ما وارد گشت

نخست اورا در شکارگاه خویش یافتم

هنگامه ی شکار بود.همپای آبتین سر در پی گوری نهاده بودیم که با آنان روبرو گشتیم پس از آگاهی از نژاد او ،آبتین به بارگاه بابم رهنمون شان ساخت

در همان نخستین گام بود که خسرو دل به من باخت

چندی پذیرای او بودیم تا او از بهبود حال کشورش آگه شد و به سرزمین خویش بازگشت و مهر مرا نیز با خود برد

پس از نشستن بر اورنگ پادشاهی پیکی از سوی او به درگاه بابم گسیل داشت و در نوشته ای خواهان زنناشویی من شد.

پنهان نیز بابم را به پیکار بیم داده بود که اگر دخت خویش بسویش روان ندارد پذیرایی نبردی سترگ گردد

بزرگان انجمن کردند شایدراه حلی پدید آید که بابم از این پیام سخت دژم گشته بود

پس از کنکاش و رای زنی بابم آهنگ پیکار کرد از این پیام آگه گشتم.از سویی دل در گرو مهر آبتین داشتم و از سویی دیگر پندارم پریش نبردی سهمگین بود

می دانستم که اگر پاسخ بابم همراه پیک بسوی خسروپرویز گسیل شود جنگی خونین خواهد آغازید و بسی جانها تباه خواهد شد

دل فگار باخود در اندیشه بودم که وزیر بزرگ به دیدارم آمد.اندکی مرا وازش کرد که همسان بابم به من مهر داشت

پس از آن آژنگ بر چهذه اش نشست و به نرمی با من به گفتگو پرداخت و گفت: شیرین، کاری بس سترگ بر ما روی نموده است . خسر. بسیار ستیزه خوست اگر میان ما و خرو پیکاری پدید آید خون مردمی بی گناه بر زمین خواهد ریخت

و بس جان ها که تباه خواهد شد و روان دادار یکتا خواهد آزرد.

آیا تو خواهان آنی که تا پایان جهان نامت به زشتی یاد گردد؟

بدو گفتم ای پیر خردمند خود نیز سرگردان چنین اندیشه ام تو از دلباختگی من به آبتین آگاهی،چگونه از او دست شویم؟

پس از لختی گفت:آگاهم ،اگر از مهر آبتین دست نشویی دست به خون هزار کس از مردم خواهی شست.

یارای پاسخ نداشتم سر به زیر افکندم و او مرا ترک گفت و در اندیشه ای سخت رها کرد

آن شب زار گریستم و بامدادان مهر آبتین از دل خویش جدا ساختم.

در چند روز پس از آن با فرزین بزرگ کنکاش نمودم و بامدادی غم انگیز با سرزمین خویش بدرود گفتم .سوار بر اسبی تیز پا به سوی جایگاه خسرو روان گشتم.

سخن بسیار است.پس از من کس سخن از لبان آن راد مرد دلاور نشنید و چندگاهی بیش نزیست شنیدم که آذرنگ مهر مرا بردباری نداست و خویش در کام شیر افکند

و خودش را کشت

من آنگاه به جایگاه خسرو رسیدم که او در پیکاری از بهرام شکست خورده بود و به سرزمین روم پناهنده گشته و با سپاهی بزرگ به سوی ایران روان بود

افسوس که راهی کژ برگزیده بودم

پس از پیروزی خسرو دانستم او با مریم دخت شاه روم پیوند زندگی بسته دیگر روی بازگشت به سرزمین خویش نداشتم که در آنجا در نبود آبتین برایم درد آور بود.

چندگاهی دور از کاخ خسرو در دژی روزگار گذرانیدیم

جایگاهی بس پست بود

خسرو با من ازدواج نکرد زیرا از مریم دخت شاه روم بیمناک بود

دست شستن از مرا نیز توان نداشت

پنداری پلید در سر داشت او خواهان من بدون پیوند زناشویی بود

چنین پنداری نیز در آیین من نبود هربار که با چنین رای نزد من می آمد او را از خویش می راندم

پس از آزمون بخت خویش آنگاه که ناکام از من بازگشت بسیار خشمگین گردید و چنین وانمود که مهر مرا از دل به در کرده است

زان پس من ماندم و یاد آبتین من ماندم و یادی پژمان از گذشته ای دور.

نخستین بار او را در دژ خویش دیدم..فرهاد را می گویم پیشه اش سنگ تراشی بود والادگری بی همتا.چهره ای زیبا و مردانه داشت.پیکری رسا چشمانی گیرا همسان آبتین من! من نیز با دلی پرغم تنها بودم....با دیدار من دلباخت

چه شیر تو شیریه هاااااا خودمونیم....ادامه داستان و تقریبا آخرین قسمتاش تا هفته بعد در اختیارتون قرار میگیره...امیدوارم لحظات خوبی رو در کنارتون بوده باشم....چی گفتماااااااااااا.....!!

بازم بیاید و داستان رو دنبال کنید.بعدش قشنگتره...!




تاریخ : جمعه 92/5/4 | 3:19 صبح | نویسنده : انـــــار بـــــانـــو | نظر


  • paper | خوشنویسان | الگوریتم